بکوب کوب روزی تو همونه که بتو نشان دادند
مثلي است كه مي*گويند: «رزق مي*رسد همان كه مقدر شده و روزي، كه معين شد كم و زياد نمي*شود» و حكايتي دارد.
مي*گويند شاه*عباس شب**ها با لباس درويشي در شهر مي*گشت. رسمش اين بود شب كه مشغول شام خوردن بود هرگاه لقمه گلويش را مي*گرفت عقيده داشت كه واقعه*اي پيش آمده يا گرسنه*اي در انتظار غذاست اين شعر را مي*گفت: «هرگز سرم زكاسه زانو جدا نشد ـ البته زير كاسه بود نيم كاسه*اي» فوري لباس درويشي مي*پوشيد. مقداري غذا در كشكول مي*ريخت و مبلغي پول همراه برمي*داشت تبرزين در دست براي دفع دشمن و كشكول دست ديگر به راه مي*افتاد تمام كوچه و بازار را پرسه مي*زد.
شبي از شب**ها لقمه در گلوگاهش گير كرد طبق معمول غذا برداشت لباس درويشي در بر روانه شد. كوچه و بازار را پرسه زد تا رسيد در دكان پينه*دوزي. ديد مشغول كار است و مشته پينه*دوزي را مي*زند روي چرم و مي*گويد: «بكوب بكوب همونه كه ديدي» درويش دست زد به در و گفت: «فقير مولا، در را باز كن امشب مرا راه بد و گوشه دكانت بخوابم» پينه*دوز بلند شد در را باز كرد و گفت: «گل مولا جمالت را عشق است». درويش گفت: «جمال پيرت را عشق است» وارد دكان شد نشست پهلوي دست پينه*دوز.
كشكول غذا را گذاشت جلو او و گفت: «ظاهر و باطن» پينه*دوز پلو نديده غذاي پس لذيذي ديد شروع كرد به خوردن. گفت: «درويش آش به اين خوشمزگي از كجاست؟» درويش گفت: «امشب برخوردم به آشپزخانه شاه عباس. آشپزباشي تعارف كرد. خودم خوردم سير شدم كشكولم را هم پر كرد. حالا قسمت تو بوده. بخور نوش جان، مولا سخي است».
پينه*دوز با اشتهاي تمام غذا را خورد و باز مشغول شد به همان كار و همان حرف. درويش گفت: «گل مولا ديگر كار بس است، استراحت كن» بيچاره پينه*دوز گفت: «اي درويش عيالم زياد است مجبورم شبانه*روز جان بكنم بلكه يك لقمه نان پيدا كنم براي اهل و عيالم» درويش گفت: «آخر تلاش زياد رزق را كم مي*كند» پينه*دوز گفت: «چاره چيست؟» درويش پرسيد: «پس اين حرف چيست كه مي*گويي بكوب بكوب همونه كه ديدي؟»
پينه*دوز آهي سرد از دل پر درد بر كشيد و گفت: «اي درويش دست به دلم نگذار ـ شبي از بدبختي سر به بالين غم فرو برده بودم خوابم برد. در عالم خواب ديدم در يك كوهي سرگردانم. رسيدم به يك جايي كه مثل يك ديوار بود و سوراخ*هاي زيادي داشت. از هريك آب مي*ريخت. يك سوراخ مثل نهر يكي مثل جو، يكي مثل دهن كوزه، يكي مثل لوله آفتابه، يكي مثل لوله ماسوره. به همين ترتيب تا بعضي جاها قطره*قطره مي*چكيد يك نفر آنجا بود پرسيدم فراخي اين سوراخ**ها چرا اينقدر كم و زياد است گفت اين سوراخ روزي مردم است. من پرسيدم سوراخ روزي من كدام است؟ مرا برد جايي كه هر نيم ساعت يك قطره مي*چكيد. گفت اين سوراخ روزي تو است. من درفشي در دست داشتم كردم توي سوراخ كه قدري باز شود درفش شكست و آن قطره هم بند آمد و من از خواب بيدار شدم. فهميدم خداوند از روز ازل روزيم را اينطور قرار داده. از آن روز هرچه مشته روي چرم مي*زنم مي*گويم: بكوب بكوب همونه كه ديدي. اينست ماجراي من»
درويش گفت: «برادر مأيوس مباش. دنيا گاهي سخت مي*گيرد كه خدا آدم را امتحان كند. گاهي هم خوب مي*شود. توكل به خدا كن. زحمت هم كمتر به خودت بده. انشاءالله در رحمت باز مي*شود. خدا را چه ديده*اي دري به تخته مي*خورد ممكن است روزگار آدم خوب بشود. ملك*التجار بشود. غصه نخور»
پينه*دوز گفت: «اي درويش اين بخت از ما نيست ديگر عمر ما طي شده» درويش مبلغي پول به او داد و گفت: «بلند شو ديگر بخواب شايد در رحمت باز بشود» اين را گفت و خداحافظي كرد و روانه شد تا رسيد به كاخ سلطنتي. ولي از فكر و خيال شب خوابش نبرد. فردا شب دستور داد شكم يك مرغ را پر از طلا كردند و دوختند و بعد بريان كردند. يك قاپ پلو پر كردند و مرغ را لاي پلو گذاشتند. بعد به غلامش دستور داد كه «ميروي فلان جا، فلان دكان پينه*دوزي يك پيرمردي هست مشغول كار است و هميشه مي*گويد «بكو بكو همونه كه ديدي» غذا را مي*دهي مي*گويي از مطبخ خانه شاه است بده به بچه*هات بخورند. اينقدر به خودت زجر نده. هر شب برايت غذا مي*آورم».
غلام غذا را برداشت به نشاني آمد در دكان داد به پينه*دوز و پيغام پادشاه را هم داد. از قضا يك تاجر پوست تازه وارد شهر شده بود. پينه*دوز كه بضاعتي نداشت بتواند اقلاً چند قطعه چرم بخرد و مدتي از خرده خري راحت باشد فكر كرد بچه*هاي من سال و ماه پلو نخورده*اند كه عادت كنند خوب است اين غذا را ببرم براي مرد تاجر بلكه بتوانم از او چرم نسيه بردارم. فوري در دكانش را بست و رفت در كاروانسرايي كه تاجر در آن منزل داشت. اتفاقاً تاجر هم ديروقت رسيده بود غذاي درست و حسابي تهيه نكرده بود. پينه*دوز غذا را گذاشت جلو مرد تاجر. تاجر بسيار خوشش آمد گفت: «فردا صبح بيا تا ظرفش را بدهم و هرقدر هم چرم خواستي به تو بدهم». پينه*دوز خوشحال برگشت و مثل هميشه نان و پنيري براي بچه*هاي خود گرفت و رفت منزل. ولي از خوشحالي خوابش نمي*برد.
حالا پينه*دوز را بگذاريد چند كلمه از تاجر بشنويد. تاجر وقتي مشغول خوردن شد شكم مرغ را باز كرد يكدفعه سكه*هاي طلا ريخت اطراف سفره. تاجر چشمش كه به سكه**ها افتاد از زور شادي ديگر اشتهايش كور شد. فكر كرد اين غذا را كسي براي پينه*دوز آورده بود كه پينه*دوز به نوايي برسد و اين بدبخت گول خورده پيش خود گفت: «چه سودي از اين بيشتر كه امشب نصيب من شده اگر تا فردا صبح بمانم ممكن است اين سر فاش شود. خوبست شب را نيمه كنم و بروم» فوري دستور داد قاطرها را جو دادند و سحر كه شد بار را بست و از شهر زد بيرون و رفت. حتي بي*مروت ظرف غذا را هم برداشت و رفت.
پينه*دوز بيچاره صبح اول وقت آمد در كاروانسرا ديد جا تر است و بچه نيست. هاج و واج ماند. كمي در كاروانسرا نشست ديد فايده ندارد بلند شد. در دكان را باز كرد و مثل هميشه شروع به حرف خودش كرد: «بكوب بكوب همونه كه ديدي» خلاصه تا شب شد. شاه عباس با لباس درويشي آمد پشت در دركان ديد پينه*دوز ذكر هميشه را دارد. تعجب كرد. دست زد به در و پينه*دوز در را باز كرد. ديد درويش پريشبي است. تعارف كرد بفرماييد. درويش وارد شد نشست احوال پرسيد و بعد گفت: «شنيده*ام از مطبخ خانه شاه*عباس ديشب برايت شام فرستاده*اند» پينه*دوز آهي سرد از دل پر درد كشيد و گفت: «اي درويش آدم بدبخت بهتر است بميرد» درويش گفت: «چطور شده؟» پينه*دوز قصه را تعريف كرد.
شاه گفت: «آخر، بدبخت تو ستم به بچه*هات كرده*اي سزايت همين است كه ديدي» پينه*دوز به گريه افتاد و گفت: «چه كنم به خيالم كار خوبي كرده*ام». شاه خيلي افسرده شد و گفت: «اي مرد، من همياني به كمرم دارم صد دينار زر سرخ در آنست به تو مي*دهم به شرط اينكه با آن سرمايه*اي درست كني و مشغول كاسبي شوي». آن وقت هميان را باز كرده گذاشت جلو پينه*دوز و بلند شد رفت.
پينه*دوز فكر كرد اگر بخواهد يك دفعه دكان را رونق بدهد ممكن است مردم فكر كنند دزدي كرده خوبست اين پول**ها را ذخيره كند و كم*كم خرج كند. از طرفي هم ترسيد كسي خبردار بشود. فكري به سرش زد. چوبي تهيه كرد داد به نجار. نجار ميان چوب را سوراخ كرد. پينه*دوز پول**ها را ريخت وسط چوب و سر و ته آن را بست كه هميشه دستش باشد تا كم*كم خرج كند. اتفاقاً شبي رو به منزل مي*رفت چند نفر مست به او برخورد كردند بناي عربده را گذاشتند. پينه*دوز خواست فرار كند او را گرفتند كتك زيادي به او زدند چوبش را گرفتند و رفتند.
باز چند شب از اين ماجرا گذشت. شاه عباس گذارش به دكان پينه*دوز افتاد. ديد همان ذكر را مي*گويد دستي به در زد. پينه*دوز در را باز كرد ديد رفيق شب*هاي گذشته است. يا علي مدد گفت. درويش وارد شد. احوال پرسيد. پينه*دوز با افسوس زياد سرگذشت را تعريف كرد. شاه عباس قدري فكر كرد باز صد اشرفي به او داد و خيلي سفارش كرد كه «مبادا باز شيطان تو را گول بزند. اين پول را ببر خرج معيشت خودت بكن خدا مي*رساند. مولا سخي است هرچه دنيا را تنگ بگيري خدا هم تنگ مي*گيرد. هرچه به زن و بچه سخت بگيري روزي كم مي*شود. اگر آن پول را خرج خانه*ات كرده بودي، دعايت مي*كردند. خدا به كارت وسعت مي*داد». اينها را گفت و رفت.
پينه*دوز كه دلش نمي*آمد پول را خرج كند اين دفعه كنار دكان جاي نشيمن خود، گودالي كند و پول**ها را گذاشت توي گودال و پاره پوستي را كه رويش مي*نشست انداخت و سفت و سخت رويش نشست و مشغول كار شد ولي از ذوقي كه داشت وقتي مشته روي چرم مي*زد اين ذكر را مي*گفت: «هرچه دارم به زيرمه، هرچه دارم به زيرمه» اتفاقاً طراري چند دفعه از آنجا عبور كرد اين ذكر پينه*دوز او را به فكر انداخت. وارد دكان شد. دست مريزاد گفت و كفش*هايش را در آورد و گوشه*اش را كه پاره شده بود نشان داد و گفت: «استاد اين را برايم بدوز» پينه*دوز مشغول شد چند تا كوك زد و گذاشت روي سندان. باز گفت: «هرچه دارم به زيرمه» طرار از آن كهنه*كارها بود. به فراست دريافت كه بايد زير تخته پوست پينه*دوز چيزي پنهان باشد. كفش**هاي خود را گرفت. پول زيادتر از معمول به او داد و رفت. پينه*دوز از بس خوشحال شد هوس كرد امروز يك چند سيخ جگرك بخورد. كنار كوچه جگركي بود. هول هولكي دويد بيرون پهلوي جگرك*فروش. تا جگر پخته شد آن طرار هم كه در كمين بود وقت را غنيمت شمرد و پريد توي دكان، تخته پوست را برداشت ديد خدا بدهد بركت يك دستمال تو گودال زير تخته پوست پسر از پول. برداشت و تخته پوست را انداخت جاي خودش و فرار كرد. پينه*دوز از همه جا بي*خبر برگشت نشست روي تخته پوست مشغول كار شد. شب كه تخته پوست را برداشت بتكاند ديد جا تر است و بچه نيست. قدري بيطاقتي كرد ولي چه فايده. باز طبق معمول شروع كرد به گفتن ذكر سابق.
تا شب باز شاه عباس با لباس درويشي آمد ديد پينه*دوز باز مشغول ذكر اولي است. خيلي ناراحت شد. در دكان را زد. پينه*دوز در را باز كرد. درويش وارد شد. احوال پرسيد. پينه*دوز ماجرا را گفت. شاه عباس بلند شد گفت: «راست گفتي بكوب بكوب همونه كه ديدي****»
مي*گويند شاه*عباس شب**ها با لباس درويشي در شهر مي*گشت. رسمش اين بود شب كه مشغول شام خوردن بود هرگاه لقمه گلويش را مي*گرفت عقيده داشت كه واقعه*اي پيش آمده يا گرسنه*اي در انتظار غذاست اين شعر را مي*گفت: «هرگز سرم زكاسه زانو جدا نشد ـ البته زير كاسه بود نيم كاسه*اي» فوري لباس درويشي مي*پوشيد. مقداري غذا در كشكول مي*ريخت و مبلغي پول همراه برمي*داشت تبرزين در دست براي دفع دشمن و كشكول دست ديگر به راه مي*افتاد تمام كوچه و بازار را پرسه مي*زد.
شبي از شب**ها لقمه در گلوگاهش گير كرد طبق معمول غذا برداشت لباس درويشي در بر روانه شد. كوچه و بازار را پرسه زد تا رسيد در دكان پينه*دوزي. ديد مشغول كار است و مشته پينه*دوزي را مي*زند روي چرم و مي*گويد: «بكوب بكوب همونه كه ديدي» درويش دست زد به در و گفت: «فقير مولا، در را باز كن امشب مرا راه بد و گوشه دكانت بخوابم» پينه*دوز بلند شد در را باز كرد و گفت: «گل مولا جمالت را عشق است». درويش گفت: «جمال پيرت را عشق است» وارد دكان شد نشست پهلوي دست پينه*دوز.
كشكول غذا را گذاشت جلو او و گفت: «ظاهر و باطن» پينه*دوز پلو نديده غذاي پس لذيذي ديد شروع كرد به خوردن. گفت: «درويش آش به اين خوشمزگي از كجاست؟» درويش گفت: «امشب برخوردم به آشپزخانه شاه عباس. آشپزباشي تعارف كرد. خودم خوردم سير شدم كشكولم را هم پر كرد. حالا قسمت تو بوده. بخور نوش جان، مولا سخي است».
پينه*دوز با اشتهاي تمام غذا را خورد و باز مشغول شد به همان كار و همان حرف. درويش گفت: «گل مولا ديگر كار بس است، استراحت كن» بيچاره پينه*دوز گفت: «اي درويش عيالم زياد است مجبورم شبانه*روز جان بكنم بلكه يك لقمه نان پيدا كنم براي اهل و عيالم» درويش گفت: «آخر تلاش زياد رزق را كم مي*كند» پينه*دوز گفت: «چاره چيست؟» درويش پرسيد: «پس اين حرف چيست كه مي*گويي بكوب بكوب همونه كه ديدي؟»
پينه*دوز آهي سرد از دل پر درد بر كشيد و گفت: «اي درويش دست به دلم نگذار ـ شبي از بدبختي سر به بالين غم فرو برده بودم خوابم برد. در عالم خواب ديدم در يك كوهي سرگردانم. رسيدم به يك جايي كه مثل يك ديوار بود و سوراخ*هاي زيادي داشت. از هريك آب مي*ريخت. يك سوراخ مثل نهر يكي مثل جو، يكي مثل دهن كوزه، يكي مثل لوله آفتابه، يكي مثل لوله ماسوره. به همين ترتيب تا بعضي جاها قطره*قطره مي*چكيد يك نفر آنجا بود پرسيدم فراخي اين سوراخ**ها چرا اينقدر كم و زياد است گفت اين سوراخ روزي مردم است. من پرسيدم سوراخ روزي من كدام است؟ مرا برد جايي كه هر نيم ساعت يك قطره مي*چكيد. گفت اين سوراخ روزي تو است. من درفشي در دست داشتم كردم توي سوراخ كه قدري باز شود درفش شكست و آن قطره هم بند آمد و من از خواب بيدار شدم. فهميدم خداوند از روز ازل روزيم را اينطور قرار داده. از آن روز هرچه مشته روي چرم مي*زنم مي*گويم: بكوب بكوب همونه كه ديدي. اينست ماجراي من»
درويش گفت: «برادر مأيوس مباش. دنيا گاهي سخت مي*گيرد كه خدا آدم را امتحان كند. گاهي هم خوب مي*شود. توكل به خدا كن. زحمت هم كمتر به خودت بده. انشاءالله در رحمت باز مي*شود. خدا را چه ديده*اي دري به تخته مي*خورد ممكن است روزگار آدم خوب بشود. ملك*التجار بشود. غصه نخور»
پينه*دوز گفت: «اي درويش اين بخت از ما نيست ديگر عمر ما طي شده» درويش مبلغي پول به او داد و گفت: «بلند شو ديگر بخواب شايد در رحمت باز بشود» اين را گفت و خداحافظي كرد و روانه شد تا رسيد به كاخ سلطنتي. ولي از فكر و خيال شب خوابش نبرد. فردا شب دستور داد شكم يك مرغ را پر از طلا كردند و دوختند و بعد بريان كردند. يك قاپ پلو پر كردند و مرغ را لاي پلو گذاشتند. بعد به غلامش دستور داد كه «ميروي فلان جا، فلان دكان پينه*دوزي يك پيرمردي هست مشغول كار است و هميشه مي*گويد «بكو بكو همونه كه ديدي» غذا را مي*دهي مي*گويي از مطبخ خانه شاه است بده به بچه*هات بخورند. اينقدر به خودت زجر نده. هر شب برايت غذا مي*آورم».
غلام غذا را برداشت به نشاني آمد در دكان داد به پينه*دوز و پيغام پادشاه را هم داد. از قضا يك تاجر پوست تازه وارد شهر شده بود. پينه*دوز كه بضاعتي نداشت بتواند اقلاً چند قطعه چرم بخرد و مدتي از خرده خري راحت باشد فكر كرد بچه*هاي من سال و ماه پلو نخورده*اند كه عادت كنند خوب است اين غذا را ببرم براي مرد تاجر بلكه بتوانم از او چرم نسيه بردارم. فوري در دكانش را بست و رفت در كاروانسرايي كه تاجر در آن منزل داشت. اتفاقاً تاجر هم ديروقت رسيده بود غذاي درست و حسابي تهيه نكرده بود. پينه*دوز غذا را گذاشت جلو مرد تاجر. تاجر بسيار خوشش آمد گفت: «فردا صبح بيا تا ظرفش را بدهم و هرقدر هم چرم خواستي به تو بدهم». پينه*دوز خوشحال برگشت و مثل هميشه نان و پنيري براي بچه*هاي خود گرفت و رفت منزل. ولي از خوشحالي خوابش نمي*برد.
حالا پينه*دوز را بگذاريد چند كلمه از تاجر بشنويد. تاجر وقتي مشغول خوردن شد شكم مرغ را باز كرد يكدفعه سكه*هاي طلا ريخت اطراف سفره. تاجر چشمش كه به سكه**ها افتاد از زور شادي ديگر اشتهايش كور شد. فكر كرد اين غذا را كسي براي پينه*دوز آورده بود كه پينه*دوز به نوايي برسد و اين بدبخت گول خورده پيش خود گفت: «چه سودي از اين بيشتر كه امشب نصيب من شده اگر تا فردا صبح بمانم ممكن است اين سر فاش شود. خوبست شب را نيمه كنم و بروم» فوري دستور داد قاطرها را جو دادند و سحر كه شد بار را بست و از شهر زد بيرون و رفت. حتي بي*مروت ظرف غذا را هم برداشت و رفت.
پينه*دوز بيچاره صبح اول وقت آمد در كاروانسرا ديد جا تر است و بچه نيست. هاج و واج ماند. كمي در كاروانسرا نشست ديد فايده ندارد بلند شد. در دكان را باز كرد و مثل هميشه شروع به حرف خودش كرد: «بكوب بكوب همونه كه ديدي» خلاصه تا شب شد. شاه عباس با لباس درويشي آمد پشت در دركان ديد پينه*دوز ذكر هميشه را دارد. تعجب كرد. دست زد به در و پينه*دوز در را باز كرد. ديد درويش پريشبي است. تعارف كرد بفرماييد. درويش وارد شد نشست احوال پرسيد و بعد گفت: «شنيده*ام از مطبخ خانه شاه*عباس ديشب برايت شام فرستاده*اند» پينه*دوز آهي سرد از دل پر درد كشيد و گفت: «اي درويش آدم بدبخت بهتر است بميرد» درويش گفت: «چطور شده؟» پينه*دوز قصه را تعريف كرد.
شاه گفت: «آخر، بدبخت تو ستم به بچه*هات كرده*اي سزايت همين است كه ديدي» پينه*دوز به گريه افتاد و گفت: «چه كنم به خيالم كار خوبي كرده*ام». شاه خيلي افسرده شد و گفت: «اي مرد، من همياني به كمرم دارم صد دينار زر سرخ در آنست به تو مي*دهم به شرط اينكه با آن سرمايه*اي درست كني و مشغول كاسبي شوي». آن وقت هميان را باز كرده گذاشت جلو پينه*دوز و بلند شد رفت.
پينه*دوز فكر كرد اگر بخواهد يك دفعه دكان را رونق بدهد ممكن است مردم فكر كنند دزدي كرده خوبست اين پول**ها را ذخيره كند و كم*كم خرج كند. از طرفي هم ترسيد كسي خبردار بشود. فكري به سرش زد. چوبي تهيه كرد داد به نجار. نجار ميان چوب را سوراخ كرد. پينه*دوز پول**ها را ريخت وسط چوب و سر و ته آن را بست كه هميشه دستش باشد تا كم*كم خرج كند. اتفاقاً شبي رو به منزل مي*رفت چند نفر مست به او برخورد كردند بناي عربده را گذاشتند. پينه*دوز خواست فرار كند او را گرفتند كتك زيادي به او زدند چوبش را گرفتند و رفتند.
باز چند شب از اين ماجرا گذشت. شاه عباس گذارش به دكان پينه*دوز افتاد. ديد همان ذكر را مي*گويد دستي به در زد. پينه*دوز در را باز كرد ديد رفيق شب*هاي گذشته است. يا علي مدد گفت. درويش وارد شد. احوال پرسيد. پينه*دوز با افسوس زياد سرگذشت را تعريف كرد. شاه عباس قدري فكر كرد باز صد اشرفي به او داد و خيلي سفارش كرد كه «مبادا باز شيطان تو را گول بزند. اين پول را ببر خرج معيشت خودت بكن خدا مي*رساند. مولا سخي است هرچه دنيا را تنگ بگيري خدا هم تنگ مي*گيرد. هرچه به زن و بچه سخت بگيري روزي كم مي*شود. اگر آن پول را خرج خانه*ات كرده بودي، دعايت مي*كردند. خدا به كارت وسعت مي*داد». اينها را گفت و رفت.
پينه*دوز كه دلش نمي*آمد پول را خرج كند اين دفعه كنار دكان جاي نشيمن خود، گودالي كند و پول**ها را گذاشت توي گودال و پاره پوستي را كه رويش مي*نشست انداخت و سفت و سخت رويش نشست و مشغول كار شد ولي از ذوقي كه داشت وقتي مشته روي چرم مي*زد اين ذكر را مي*گفت: «هرچه دارم به زيرمه، هرچه دارم به زيرمه» اتفاقاً طراري چند دفعه از آنجا عبور كرد اين ذكر پينه*دوز او را به فكر انداخت. وارد دكان شد. دست مريزاد گفت و كفش*هايش را در آورد و گوشه*اش را كه پاره شده بود نشان داد و گفت: «استاد اين را برايم بدوز» پينه*دوز مشغول شد چند تا كوك زد و گذاشت روي سندان. باز گفت: «هرچه دارم به زيرمه» طرار از آن كهنه*كارها بود. به فراست دريافت كه بايد زير تخته پوست پينه*دوز چيزي پنهان باشد. كفش**هاي خود را گرفت. پول زيادتر از معمول به او داد و رفت. پينه*دوز از بس خوشحال شد هوس كرد امروز يك چند سيخ جگرك بخورد. كنار كوچه جگركي بود. هول هولكي دويد بيرون پهلوي جگرك*فروش. تا جگر پخته شد آن طرار هم كه در كمين بود وقت را غنيمت شمرد و پريد توي دكان، تخته پوست را برداشت ديد خدا بدهد بركت يك دستمال تو گودال زير تخته پوست پسر از پول. برداشت و تخته پوست را انداخت جاي خودش و فرار كرد. پينه*دوز از همه جا بي*خبر برگشت نشست روي تخته پوست مشغول كار شد. شب كه تخته پوست را برداشت بتكاند ديد جا تر است و بچه نيست. قدري بيطاقتي كرد ولي چه فايده. باز طبق معمول شروع كرد به گفتن ذكر سابق.
تا شب باز شاه عباس با لباس درويشي آمد ديد پينه*دوز باز مشغول ذكر اولي است. خيلي ناراحت شد. در دكان را زد. پينه*دوز در را باز كرد. درويش وارد شد. احوال پرسيد. پينه*دوز ماجرا را گفت. شاه عباس بلند شد گفت: «راست گفتي بكوب بكوب همونه كه ديدي****»
منبع:
http://avaxnet.com
؟
+ نوشته شده در شنبه یکم تیر ۱۳۹۲ ساعت 20:20 توسط سوسنی
|
بنام خدای عاشق: